هيچ حرکتي نيست، مگر آنکه در آن نيازمند شناختي هستي . [امام علي عليه السلام]
سلما

خواستم از "بوسوئه" تقليد کنم، خطيب نامور فرانسه که روزى در مجلسى با حضور لوئى، از "مريم" سخن مى گفت. گفت، هزار و هفتصد سال است که همه سخنوران عالم درباره مريم داد سخن داده اند. هزار و هفتصد سال است که همه فيلسوفان و متفکران ملت ها در شرق و غرب، ارزشهاى مريم را بيان کرده اند.
هزار و هفتصد سال است که شاعران جهان، در ستايش مريم همه ذوق و قدت خلاقه شان را بکار گرفته اند. هزار وهفتصد سال است که همه هنرمندان، چهره نگاران، پيکره سازان بشر، در نشان دادن سيما و حالات مريم هنرمندى هاى اعجازگر کرده اند. اما مجموعه گفته ها و انديشه ها و کوششها و هنرمنديهاى همه در طول اين قرنهاى بسيار، به اندازه اين يک کلمه نتوانسته اند عظمت هاى مريم را باز گويند که:
"مريم مادر عيسى است".
و من خواستم با چنين شيوه اى از فاطمه بگويم، باز درماندم:
خواستم بگويم:
فاطمه دختر خديجه بزرگ است.
ديدم که فاطمه نيست.
خواستم بگويم که: فاطمه دختر محمد(ص) است.
ديدم که فاطمه نيست.
خواستم بگويم که: فاطمه همسر على است.
ديدم که فاطمه نيست.
خواستم بگويم که: فاطمه مادر حسنين است.
ديدم که فاطمه نيست.
خواستم بگويم که: فاطمه مادر زينب است.
باز ديدم که فاطمه نيست.
نه، اينها همه هست و اين همه فاطمه نيست.
فاطمه، فاطمه است.  


بخشي از کتاب فاطمه فاطمه است، نوشته دکتر علي شريعتي



سلما ::: دوشنبه 30/2/1387::: ساعت 10:45 عصر

ديشب خونه يکي از دوستان دعوت بوديم. سوار موتور شديم و راه افتاديم. شهر خيلي شلوغ بود. طبق معمول هم ماشينها و موتورها خيلي بد رانندگي مي‌کردند. هر لحظه مجبور بوديم با ترمز ماشين هاي جلويي بايستيم، مخصوصا تاکسي‏هايي که با ديدن مسافر دست و پايشان را گم مي‏کردند و درست وسط جاده مي‏ايستادند. از بس دندونامو به هم فشار داده بودم سرم درد گرفته بود. هميشه تو شلوغي شهر از اضطراب زياد سر درد مي‌گيرم .


وقتي نزديک خونه دوستمون رسيديم ، يکدفعه ماشيني با سرعت زياد از يک کوچه فرعي اومد بيرون، نه بوقي نه چراغي، نه ترمزي، بدون توجه به اطرافش...... نزديک بود که بخوريم به ماشين. اگه کمي ديرتر جنبيده بوديم رفته بوديم اون دنيا. خيلي وحشتناک بود... ولي راننده بي‏خيال تمام به راهش ادامه داد و رفت. اعصابم خرد شده بود و سرم هم.... تازه اين تنها يک مورد از رانندگي ديشب ما بود!


از خودم پرسيدم کي ما بايد ياد بگيريم درست رانندگي کنيم؟ کي بايد ياد بگيريم به حقوق همديگر احترام بگذاريم؟ کي بايد ياد بگيريم بدون اينکه زور بالاي سرمون باشه خودمون قانون رو رعايت کنيم؟ کي مي‌تونيم بدون اضطراب سفر کنيم؟ کي تصادفها تموم مي شه؟ کي...؟



سلما ::: چهارشنبه 28/1/1387::: ساعت 9:32 عصر

نامه‏ي اسراي ايراني دربند زندانهاي رژيم بعثي به امام خميني و پاسخ ايشان


بسم الله الرحمن الرحيم


پدرجان ، سلام، اميدوارم حالتان خوب باشد. راضي نمي‌شدم مزاحم اوقات شريفتان گردم ليکن ديگر قدرت تحمل دوري را نداشتم و دلم بسيار برايتان تنگ شده بود. لذا تصميم  به نوشتن نامه برايتان گرفتم. تاکنون شنيده‌ايد پسري به مدت چهار سال از پدرش جدا شود و بعد از چهار سال جدايي براي پدرش نامه بنويسد و پدر نامه فرزندش را جواب نگويد؟ پدرم باور کنيد تحمل سختي راحت است اما تحمل بر فراق يار دشوار است. پدرم من از بلاد غربت، از گوشه زندان غم و غبارآلود از هجر دوست با چشماني غمزده در انتظار رويتت، نامه را مي‌نويسم. نامه‌ام را اجابت کن با جواب خويش گرد و غبار غم را از چهره زردمان پاک کن، تا چشم ما با ديدن خطت نور گيرد و روشن و منور گردد.


پدرم پروانه‌هاي وجودمان فداي شمع جانسوزت باد. فرزندان افسرده خويش را با کلام مسيحاييت جاني دوباره بخش و دل خسته دلان در راه مانده را، جلايي تازه ده. به اميد اينکه اين نامه  به دستت برسد و جوابش را هر چه زودتر بنويسي. پدرم براي دريافت جواب لحظه شماري مي‌کنم. خداحافظتان


فرزند کوچکت  محمد رنجبر  12/6/1362


پاسخ امام


بسمه تعالي


فرزند بسيار عزيزم، از نامه دلسوزانه شما بسيار متاثر گرديدم. من ناراحتي شما عزيزان دربند را احساس مي‌کنم. شما هم ناراحتي پدرتان را که فرزندان عزيزش دور از وطن هستند، احساس کنيد. عزيزان من، سيد و مولاي همه ما حضرت موسي بن جعفر(ع) بيش از همه شماها و ماها در رنج و گوشه زندان بسر بردند. براي اسلام عزيز شما صبر کنيد. خداوند فرج را ان‌شاء‌الله تعالي نزديک مي‌نمايد و پدر پير شما را با ديدن شما شاد مي فرمايد. به همه عزيزان دربند سلام مرا برسانيد. من از دعاي خير فراموشتان نمي‌کنم. خداوند حافظ شما باشد. 


پدر پيرت ( خ)


 



سلما ::: سه‏شنبه 3/7/1386::: ساعت 8:38 عصر

آخرين قسمت از مصاحبه دختر حضرت امام با همسر گرامي امام راحل


خانم مصطفوي: مادر ناراحت نشويد اگر يادآوري آن دوران شما را تا اين حد ناراحت کند من مجبور مي‌شوم سؤالي نکنم. خواهش مي‌کنم، شما هميشه صبور بوديد يادم هست که وقتي من رسيدم شما لرز کرده بوديد و در جواب احوالپرسي من خيلي محکم جواب داديد که حالم خوب است اما نمي‌دانم چرا مي‌لرزم و من در تمام اين سالها هر وقت ياد آن لحظه مي‌افتم از مظلوميت آن روز شما منقلب مي‌شوم. خوب مادرجان نفرموديد مُهر و کليد را چه کرديد و چگونه آن را به امام برگردانديد؟


همسر امام: قايم کردم تا زماني که آقا رفتند عراق، از نجف نامه‌اي به من نوشتند که مُهر را به يک آدم اميني بدهيد برايم بياورد و من با آقاي اشراقي در ميان گذاشتم و ايشان گفتند آقاي آشيخ عبدالعلي قرهي گذرنامه دارد و مورد اطمينان است. من هم نامه‌اي نوشتم و مهر و کليد را به او دادم. او هم برد نجف و به آقا داد.


خانم مصطفوي: اين که حضرت امام مُهر خود را فقط به دست شما داده بيانگر اطميناني است که ايشان به شما داشته که تا چه اندازه استوار و رازدار هستيد و اينکه شما در تمام اين مدت با هيچ کس آن را در ميان نگذاشته‌ايد، نشانه‌ي امانت‌داري شماست، و الا حضرت امام مي‌توانستند بگويند که مُهر را به کس ديگري تحويل بدهيد. لطفاً بفرماييد که آيا حضرت امام از اقامتشان در ترکيه براي شما تعريف کرده‌اند؟


همسر امام: شهر «بورسا» محل اقامت آنها بوده، ظاهراً خوش آب و هوا هم بوده‌است. يک مأمور ايراني به نام حسن‌آقا که ساواکي و اهل ساوه بوده، همراه آقا به ترکيه رفته بود و زن و بچه‌اش در ايران بودند، خيلي ناراحت بود و در واقع او هم تبعيدي بود. او به اتفاق يک مأمور ترک که نامش «علي‌بيک» بود مراقب آقا بودند. بعد که داداش (آقا مصطفي – خانم به زبان دخترانشان به او – داداش هم مي‌گفتند) را تبعيد کردند، گاهي با هم بيرون مي‌رفتند؛ ولي آقا بيشتر در منزل بوده‌اند و مشغول کار خود بودند و کتاب «تحريرالوسيله» را مي‌نوشتند.


خانم مصطفوي: رژيم شاه با داداش چه کرد؟


همسر امام: داداش هم بعد از بازداشت آقا، رفت منزل آيت‌الله مرعشي نجفي و مردم هم دورش جمع شدند. رژيم چون ديد وجود مؤثري است او را هم بازداشت کرد. دو ماه در قزل‌قلعه او را زنداني کردند و بعد ايشان را بردند ترکيه.


خانم مصطفوي: شما با رفتن داداش موافق بوديد؟


ادامه مطلب...

سلما ::: سه‏شنبه 1/3/1386::: ساعت 9:50 عصر

ادامه مصاحبه دختر حضرت امام با مادر گراميشان( همسر حضرت امام)


خانم مصطفوي: همين که امام آمدند و به تدريس شما مشغول شدند و در طول 8 سال اول زندگي براي اين مسأله وقت گذاشتند به معني تشويق است، گذشته از آن شما قبل از ازدواجتان به مدرسه رفتيد در حالي که آن موقع همه به مکتب مي‌رفتند و حتي ما هم به مکتب رفتيم. اينها همه، خود نوعي تشويق است.


همسر امام: بله، اينکه خودشان قبول کردند و 8 سال طول کشيد تشويق بود. ولي اگر چهار نفر ديگر اهل درس بودند و با من مباحثه مي‌کردند خيلي فرق داشت. آدم در کلاس مي‌بيند که اين دوستش درس مي‌خواند و آن يکي هم درس مي‌خواند تشويق به تحصيل مي‌شود. من در عراق رمان مي‌خواندم و بعد شروع کردم به روزنامه و مجله خواندن و پيشرفت کردم بطوري که در سال آخر اقامتمان در عراق، کتاب تمدن اسلام را به زبان عربي خواندم.


خانم مصطفوي: مادرجان، من که به سطح علمي شما و دانشجويان دانشگاهيان آشنا هستم شما را از نظر علمي هم سطح سطوح بالاي دانشگاهيان مي‌بينم و اين به جهت کوشش خود شما و تشويق و تلاش حضرت امام است. امام سعي داشتند که شما را از نظر علمي رشد دهند. آيا اصولاً در زندگي خصوصي شما مثل لباس پوشيدن يا رفت و آمدتان دخالتي مي‌کردند؟


همسر امام: نه، اوايل زندگيمان هفته اول يا ماه اول، يادم نيست به من گفت من به کار تو کاري ندارم، به هر صورت که ميل داري لباس بخر و بپوش؛ اما آنچه از تو مي‌خواهم اين است که واجبات را انجام بدهي و محرمات را ترک بکني، يعني گناه نکني. به مستحبات خيلي کاري نداشتند، به کارهاي من کاري نداشت هر طوري که دوست داشتم زندگي مي‌کردم. به رفت و آمد با دوستانم کاري نداشتند، چه وقت بروم چه وقت برگردم، ايشان به درس و تحصيل مشغول بودند و من هم سرم به کار خودم بود.


خانم مصطفوي: مادر، شما شانس آورديد که شوهري واقعاً اسلام‌شناس داشتيد، و مي‌دانست که اسلام چه مقدار به مرد، حق دخالت در زندگي همسر را داده است و لذا به زندگي خصوصي شما دخالتي نمي‌کردند و تنها از شما مي‌خواستند که حرام خداوند را انجام ندهيد و واجب خداوند را انجام دهيد. معني تسليم در مقابل خداوند و احکام باري تعالي همين است. مادر جان حالا مقداري درباره‌ي مسائل سياسي در طول انقلاب و قبل از آن بفرماييد، آيا (امام) با آقاي کاشاني ارتباط داشتند؟


همسر امام: آقا به آقاي کاشاني ارادت داشت. ابتدا وقتي آقا براي ازدواج آمدند تهران و 8 روزي منزل آقاجانم اقامت کردند، آقاي کاشاني هم آمده بود و همديگر را ديده بودند براي اينکه خانه آقاي کاشاني و آقاجانم در يک کوچه بود و با هم رفيق بودند. در همانجا آقاي کاشاني به آقاجانم گفته بود: «اين اعجوبه را از کجا پيدا کردي؟»


خانم مصطفوي:معلوم مي‌شود که از همان ديد اول هوش و ذکاوت امام براي آقاي کاشاني مشخص شده بوده و آقاي کاشاني متوجه شدند که حضرت امام (س) غير از بقيه طلاب هستند. در مسأله نواب صفوي، امام چه کردند؟


ادامه مطلب...

سلما ::: چهارشنبه 19/2/1386::: ساعت 9:34 عصر

وقتي از طريق اردوي از بلاگ تا پلاک عازم مناطق جنگي شدم دوباره خاطراتم زنده شدند، خاطرات سالهايي که از دانشگاه اهواز به اين مناطق مي‌رفتيم، و اين بار پس از شش سال که از آن روزها مي‌گذشت دوباره دلم هوايي شد...


يادم آمدآخرين باري که دوران دانشجويي رفته بودم شلمچه، نوشته‌اي را بين زائرين پخش مي‌کردند، حيفم آمد براي شما آن را ننويسم:


از بهشت ... برگي نانوشته از مفاتيح الجنان


بسم الله الرحمن الرحيم


«هنگامي که آخرين زلزله زمين را مي‌لرزاند، زمين در آن هنگام همه اخبارش را روايت مي‌کند» زلزال، آيه 1و4


-         و زمين روايت خواهد کرد ، شب بيستم دي‌ماه سال 65 را – کانال ماهي.


-         بچه‌ها را قيچي کرده‌اند، از گردان 313 نفره تنها 5 نفر برگشته‌اند:


-         هوا سرد است، اما در کف جاده خونهاي گرم بخار مي‌کند.


-         گروهان، هر چه سعي مي‌کند روي پيکر‌ها پا نگذارد اما گاهي نمي‌تواند.


-         عليرضا حضرت زاد، مي‌خواهد با جثه 17 ساله‌اش جنازه‌ها را به کنار جاده حمل کند، اما نمي‌تواند.


-         سوت خمپاره!... عليرضا از هم پاشيد... ديدار به قيامت!


-         از گوشهاي آرپي‌جي‌زن خون مي‌ريزد.


-         کسي براي کمک نمانده است.


-         صداي آه و ناله فضا را پر کرده و مجروحها سعي مي‌کنند خود را به درون شيارها و گودالها بکشند.


-         ديگر هيچ کس کمک نمي‌خواهد، اما بانويي در معرکه به اين سو و آن سو مي‌دود.


-         صحراي پر از کشته، سرهاي بدون نيزه و بانويي در معرکه! چه شباهتي!


-         زن باز مي‌گردد... اذان صبح نزديک است، تا حالا چند پيکر را غسل داده، هر چند آبي در ميان نيست.


-         و باز مي‌گردد... در حالي که چادرش هنوز خاکي است.


-         به مفاتيح الجنان اضافه کنيد:


-         آداب زيارت قدمگاه حضرت زهرا و مقتل الشهدا (معروف به شلمچه)


-         توبه، تفکر، تصميم، و سپس :


-         السلام عليکم ايتها الصديقه الشهيده فاطمة الزهراء و علي شهدائک و احبائک و رحمة الله و برکاته و انا ان شاءالله بکم لاحقون.


            فرستنده: باطن سرزمين رنج( شلمچه) ستارگان کهکشان امام حسين


            گيرنده : سرزمين رنج( شلمچه) زائر دلخسته شهر عشق


 


امضاء...!


 


 



سلما ::: جمعه 10/1/1386::: ساعت 4:15 عصر

سال 75 بود ، نتايج کنکور رو که زدند، معلوم شد که من در دانشگاه شهيد چمران اهواز قبول شدم. يزد کجا و اهواز کجا!! خوشحال بودم که دانشگاه قبول شدم، چون آرزوي هر جوون پشت کنکوري بوده و هست که به اين فيض عظيم برسه!! با اين که اولين بار بود که از پدر و مادرم جدا مي‌شدم ولي چون خواهرم هم اهواز مشغول تحصيل بود زياد احساس دلتنگي نمي‌کردم.


آنچه باعث شد اين مطلب رو بنويسم نه دانشگاه بود ونه درس و کلاس دانشگاه و ... فقط و فقط خود جنوب. حالا مي‌فهمم که چهار سال چه سعادتي نصيبم شده بود و من قدر ندونستم. اوايل تو حال و هواي مناطق جنگي نبودم. البته شلمچه رو مي‌شناختم و دوست داشتم؛ چون دائيم در شلمچه شهيد شده بود.ولي هنوز اونجا رو نديده بودم.


خلاصه چهار سال تمام من اهواز بودم. اين رو هم بگم که از هر فرصتي براي رفتن به مناطق جنگي و بخصوص شلمچه استفاده مي‌کردم. با اردو‌هاي بسيج، انجمن، نهاد و... مي‌رفتم ولي الان نزديک 6 ساله که اونجا نرفتم.


دلم براي همه ديدنيهاي اونجا تنگ شده. غروب دلگير شلمچه، هويزه، سوسنگرد، دهلاويه، طلائيه، اروند و... دلم مي خواست فقط يه بار، نه صد بار، نه هر روز و هر ساعت اونجا رو ببينم. بعضي وقتها خيلي دلم هواي اونجا رو مي‌کنه. کاش زودتر برم و ببينم اونجا رو ....


... چند وقت پيش تبلغ اردوي بلاگ تا پلاک رو ديدم. اردوي مناطق جنگي ويژه وبلاگ نويسان مسلمان. حتماً شما هم ديدين. فکر کنم روزهاي آخر ثبت نام بود که رفتم و ثبت نام کردم چند روز پيش بود که از طريق دفتر توسعه وبلاگهاي ديني با من تماس گرفتند و گفتند که من هم رفتني شدم. بال درآوردم. يعني دوباره مي‌تونم اونجا رو زيارت کنم. خدايا شکر!


يادش بخير، اون زمانهايي که با دوستام مي‌رفتيم شلمچه، اين نواي دل‌انگيز رو زمزمه مي‌کرديم:


هر کس ولاي مرتضي دارد بيايد


در جمع ما خصم ويرا لعنت نمايد


ما مهر اولاد علي در سينه داريم


با خصم زهرا کينه اي ديرينه داريم


رفتندياران، چابک سواران


همراه آنان پير جماران


رفتند تا در بزم گلها جا بگيرند


تا انتقام سيلي زهرا بگيرند


دشمن تقاص کشته هاي بدر و خيبر


بگرفته از همسر به پيش چشم شوهر


در خاطرم شد زنده ياد فاطميون


ياد شلمچه ياد فکه ياد مجنون


.


.


.


 



سلما ::: يکشنبه 13/12/1385::: ساعت 9:23 عصر

تابستان سال گذشته بود. يکي از بستگانم به حج مشرف شده بود. وقتي از اين سفر روحاني برگشت، به ديدنش رفتيم. از مکه و مدينه چنان با شور و هيجان تعريف مي‌کرد که آدم واقعا از خدا مي‌خواست کاش يک بار هم اين توفيق نصيب او شود و برود و از نزديک مدينه را ببيند، گنبد خضرا را، بقيع را، مظلوميت را و همه چيزهايي که شنيده‌ايم اما نديده‌ايم ...


جالب است بدانيد که ايشان در روزهايي به عمره مشرف شده بودند که مصادف بود با ايام بعثت پيامبر اعظم (ص) و باز جالب است که بدانيد او تعريف مي‌کرد که در آنجا هيچ خبري از برپايي جشن و بزرگداشت به مناسبت اين واقعه عظيم نبود. نه چراغي نه پرچمي و نه حتي يادي از پيامبر. خيلي عجيب است که شب مبعث کنار ضريح پيامبر باشي و هيچ خبري نباشد. اولش براي من خيلي سخت بود که باور کنم. اصلا نمي‌دانم که دل علماي وهابي به چه چيزي خوش است.اصلا حرفشان چيست؟ چه چيزي را مي خواهند با اين جمودشان ثابت کنند؟ هر چند مي دانم که آنان بر اساس تفکرات باطلشان هرگونه جشن و بزرگداشتي را حرام مي‌دانند، اما سوال من اينست که اگر از حادثه بزرگي که همه دنيا را تکان داد ، يادي نشود پس از چه چيزي بايد ياد کنيم...


البته اين فاميل ما با خود تصاوير جالبي هم از برخوردهاي وهابي ها آورده بود . حتي تعريف مي‌کرد که چند بار هم نزديک بود که دوربينش توسط آنها توقيف شود . عکسهاي زير را که مشاهده مي‌کنيد مربوط مي‌شود به چند وهابي که کتابهاي دعا را از دست زائران ايراني گرفته‌اند و اصلا اينها استخدام شده‌اند که آنجا در شيفتهاي مختلف بمانند و همين کار را انجام بدهند و به قول خودشان با خرافات شيعيان مبارزه کنند . البته معلوم است که در لابلاي صفحات اين کتاب دنبال چه چيزي مي‌گردند!!


 






سلما ::: شنبه 5/12/1385::: ساعت 8:17 عصر

قسمتي از رمان آفتاب در حجاب نوشته سيد مهدي شجاعي


خرابه تا نيمه‌هاي شب، نه خرابه‌اي در کنار کاخ يزيد که عزاخانه‌اي است در سوگ حسين و برادران و فرزندان حسين.


بچه ها با گريه به خواب مي‌روند و تو مهياي نماز شب مي‌شوي.


اما هنوز قامت نشسته خود را نبسته‌اي که صداي دختر سه ساله حسين به گريه بلند مي‌شود. گريه‌اي نه مثل هميشه.گريه‌اي وحشتزده، گريه‌اي به‌سان مارگزيده. گريه کسي که تازه داغ ديده. ديگران به سراغش مي روند و در آغوشش مي‌گيرند و تو گمان مي‌کني که هم الان آرام مي‌گيرد و صبر مي‌کني.


بچه، بغل به بغل و دست به دست مي‌شود اما آرام نمي‌گيرد.


پيش ازاين هم رقيه هرگز آرام نبوده که آرام گرفته باشد، لحظه‌اي نبوده که بهانه پدر نگرفته باشد، لحظه‌اي نبوده که اشکش خشک شده باشد، لحظه‌اي نبوده که با زبان کودکانه‌اش مرثيه نخوانده باشد


انگار که داغ رقيه، برخلاف سن و سالش، از همه بزرگتر بوده است.


انگار نه خرابه، که شهر شام را بر سر گذاشته است اين دختر سه ساله.با مويه‌هاي کودکانه‌اش ، همه را به گريه مي‌اندازد و ضجه همه را بلند مي‌کند.


 - زقيه جان ! رقيه جان! دخترم! نورچشمم! به من بگو چه شده عزيز دلم! بگو که در خواب چه ديده اي! تو را به جان بابا حرف بزن.


رقيه که از شدت گريه به سکسکه افتاده است، بريده بريده مي‌گويد: « بابا، سر بابا را در خواب ديدم که در طشت بود و يزيد بر لب و دندان و صورت او جوب مي‌زد. بابا خوش به من گفت که بيا.»


گريه او، بي‌تابي او و ضجه‌هاي او همه کودکان و زنان خرابه‌نشين را و سجاد را آنچنان به گريه مي‌اندازد که خرابه يکپارچا گريه و ضجه مي‌شود و صدا به کاخ يزيد مي‌رسد


يزيد که مي‌شنود؛ دختر حسين به دنبال سر پدر مي‌گردد، دستور مي‌دهد که سر را به خرابه بياورند.


ورود سر بريده امام به خرابه، انگار تازه اول مصيبت است. رقيه خود را به روي سر مي‌اندازد و مثل مرغ پرکنده پيچ و تاب مي‌خورد. مي‌نشيند، بر‌مي‌خيزد، دور سر مي‌چرخد، به سر نگاه مي‌کند، بر سر و صورت و دهان خود مي‌کوبد، خم مي‌شود، زانو مي‌زند، سر را در آغوش مي‌کشد، مي‌بويد، مي‌بوسد، خونِ سر را با دست و صورت و مژگان خود مي‌سترد و با خون خود که از دهان و گوشه لبها و صورت خود جاري شده درمي‌آميزد، اشک مي‌ريزد ضجه مي‌زند، صيحه مي‌کشد، شکوه مي‌کند، تسلي مي‌طلبد و خرابه را و جان همه خراباتيان را به آتش مي کشد.


بابا! چه کسي محاسن تو را خونين کرده است؟


بابا! چه کسي رگهاي تو را بريده است؟


بابا چه کسي در اين کوچکي مرا يتيم کرده است؟


بابا! چه کسي يتيم را پرستاري کند تا بزرگ شود؟


بابا! اين زنان بي پناه را چه کسي پناه دهد؟


ادامه مطلب...

سلما ::: چهارشنبه 2/12/1385::: ساعت 11:59 عصر


کاش مي‌تونستم برات بنويسم. کاش مي شد از دردم با تو بگم . اما مي‌دونم اگر از دردم بنويسم، درد خودم که درمون نمي‌شه هيچ، درد تو رو هم زياد مي‌کنم.  کاش چاره‌اي براي دردم پيدا مي‌کردم.  کاش چاره‌اي براي درد تو پيدا مي‌کردم. کاش مي‌تونستم مرهمي براي دردت باشم. کاش مي‌تونستم کمکت کنم. کاش منو محرم رازت مي‌دونستي.  توئي که حسرت آشنايي بيشتر رو بر دلم گذاشتي. نمي تونم چيزي بگم . فقط اينو مي‌گم که سخت دلم گرفته.


اون روزي که با تو آشنا شدم، اون روزي که تو از خودت گفتي، اون روزي که تو با من درد‌دل کردي، اون روز که از غصه‌هات گفتي، با خودم فکر کردم که حتما بايد راهي پيدا کنم براي کمک کردن به تو. براي کم کردن بار غصه‌هات. اما من اشتباه مي‌کردم!!!! اصلا قرار نبود که از بار دردهات کم بشه. اگر هم قرار بود، من کاره‌اي نبودم. بعد از گذشت مدتي، متوجه شدم که تو خيلي بالاتر از اين حرفهايي. تو اگه از دردها مي‌نويسي، اگه از غصه‌ها صحبت مي‌کني، به اين معنا نيست که انتظار کمک از کسي داشته باشي. چرا که فهميدم، تو صبر رو هم به زانو درآوردي. تو استقامت را با همه وجودت درک کردي. پس اين وسط من ديگر چه کار مي‌تونستم بکنم. جز اينکه به بودن با تو عادت کنم. به شنيدن حرفهات، غصه هات، گريه هات و خنده هات. الان احساس مي کنم که من به تو محتاج‌ترم تا تو به من. من به تو مشتاق‌ترم. اما اين يکي رو ديگه نمي دونم که تو هم به من مشتاقي يا نه؟ اگر جوابت «نه» باشه، من چکار بايد بکنم؟ يعني تو دلت مياد که همينجوري منو رها کني. اشکها و گريه هاي منو ناديده بگيري و راه خودت رو بري. حالا که کار از کار گذشته، حالا که توي يه قسمت از دلم جاي گرفتي، حالا که هر بار اسمت، يادت و ... را به ياد ميارم، دلم نزديکه که پرواز کنه، دلت مياد که همه اينها رو ناديده بگيري و بگي من نيستم...




سينه مالامال درد است اي دريغا مرهمي


دل زتنهايي به جان آمد خدا را همدمي



سلما ::: سه‏شنبه 24/11/1385::: ساعت 9:24 عصر

به راستي درک عظمت زينب کبري عليها السلام بسيار دشوار و مشکل است و گمان نمي رود هر اندازه عقل بشر رشد کند ، بتواند پي به شخصيت او ببرد. اين مبالغه نيست بلکه حقيقتي انکارناپذير است، شما کجا سراغ داريد زني را چون زينب عليها السلام ، که برادران و جوانان خود را با وضع دلخراشي از دست بدهد و بعد نگاهي معني دار به بدن مجروح و پاره پاره برادر بيفکند و سرش را به سوي آسمان بلند نمايد و بگويد:


اللهم تقبَل منّا هذَا القَليل مِنَ القُربانِ.
پروردگارا ! اين قرباني کوچک را از ما قبول فرما .


به راستي چه نکات ظريفي در بيان اين بانوي مجلله وجود دارد که عقل ما از درک لطافت آن عاجز است ، تازه اين تعاريفي که ما از زبان زينب کبري عليها السلام مي کنيم تعاريفي لفظي و کلامي هستند ، بين قلوب ما با حالات و روحيات زينب فرسنگها فاصله است، حتي تصور آن ذهن را متلاشي و مغز استخوان ما را مي سوزاند.


اگر مسلمانان درسي را که حسين (ع) و خواهرش آموختند ، درست درک مي کردند و بکار مي بستند ، امروز اسلام اين قدر غريب نبود و زنجير اسارت و بردگي ، اين گونه به دست و پاي مسلمانان بسته نمي شد و حقارت و ذلت از هر طرف به جوامع مسلمين روي نمي آورد و قلدران و زورگويان بي شرمانه بر نواميس و ميراث هاي فرهنگي و مذهبي ما نمي تاختند . اگر زنان روزگار ما زينب عليها السلام را مي شناختند بطرز رقت باري شيفته الگوهاي غربي و شرقي نمي شدند و چون آلتي بي اراده ملعبه دست محافل سودجو وشهوت پرست نمي گشتند و به اسم تمدن ، از آنان ابزاري براي شهوت راني و رواج فحشا نمي ساختند، اگر زينب کبري عليها السلام براي زنان دنيا شناخته شده بود، آنان ، عفاف و پاکدامني و همه سرمايه هاي معنوي خود را به دلالان خودفروخته استعمار ارزان نمي فروختند . اگر معيارها و الگوهاي ما در زندگي ، مرام امام حسين عليه السلام و خواهرش بود ،امروزه ظالمان و ستمگران اين گونه دنيا را ميدان تاخت و تاز خود قرار نمي دادند و ذلت و زبوني تا اين حد در اعماق جان انسانها نفوذ نمي کرد. افسوس و صد افسوس که شخصيت زينب عليها السلام و حقيقت حرکت پرحماسه اش در هاله اي از ابهام باقي مانده است ونه تنها براي دنيا شناخته شده نيست ، بلکه براي ما نيز که ادعاي پيروي از او را داريم ، بعضاً ناشناخته است.


زينب عليها السلام هنوز هم در محافل و مجالس سوگواري ما غريب است ، تنها چهره اي ماتم گرفته و غم زده از او ترسيم مي شود و يا فرازهايي از شترسواري او سخن به ميان مي آيد، از همه بدتر آن که اين تصور غلط در فرهنگ بعضي از مردم رواج يافته که حتي از انتخاب نام زينب براي فرزندان خود اجتناب مي ورزند و معتقدند که هر کس نام او زينب باشد غم و مصيبت روزگار به او روي مي آورد و از نشاط زندگي محروم مي گردد.


اگر زينب شناسي ما در همين حد باشد، قطعا ظلمي آشکار در حق او روا داشته ايم. البته نقش استعمار را در تحريف شخصيت هاي اسلامي که زندگي پربارشان تحرک آفرين و آگاهي بخش است نبايد ناديده گرفت ، زيرا هر استعمارگر ظالمي براي توسعه قدرت و نفوذ سلطه خويش همه راههاي بيداري را بر روي مردم مي بندد و آنها را در جهل و بي خبري نگه مي دارد تا قوام حکومت او حفظ شود.


جنايتکاران روزگار، سعي وافر نمودند تا حقيقت قيام امام حسين (ع) را مخدوش سازند و مردم را به قمه زدن و شبيه خواني و آش پختن و غيره مشغول سازند، آنان حتي توانستند صحنه حماسي عاشورا را به يک صحنه جنايي مبدل کنند تا جز تحريک احساسات نتيجه ديگري نداشته باشد. در حاليکه عاشورا يک جريان بسته نيست ، بلکه جرياني طپنده و زنده در طول تاريخ است.


چرا زينب عليها السلام که اين همه عظمت دارد ، ناشناخته مانده است؟ قهرماني که با آنهمه صراحت و قاطعيت خود را معرفي کرد، چه شده است که تنها نام او در گريه و ناله و عجز و شيونهاي زنانه خلاصه شده است؟


آري زينب عليها السلام غريب شام و کوفه نيست، بلکه در بين ما غريب است، چهره دل آراي او هنوز در پرده اوهام زنداني است و متأسفانه دلهاي ما با گذشت زمان ، با هدف قيام برادرش و ماهيت اسارتش فاصله مي گيرد.
برگرفته از کتاب « زينب کبري فريادي بر اعصار » نوشته دکتر اسماعيل منصوري لاريجاني



سلما ::: يکشنبه 22/11/1385::: ساعت 5:38 عصر

شهيد بابايي به روايت همسرش ، از مجموعه « نيمه پنهان ماه »


شب رفتن ، توي خانه کوچکمان ، آدم هاي زيادي براي خداحافظي و بدرقه جمع شده بودند. صد و چند نفري مي شدند. عباس صدايم کرد که برويم آن طرف ، خانه سابقمان. از اين خانه جديدمان ، که قبل از اين خانه ما بشود موتورخانه پايگاه بود، تا آن يکي راه زيادي نبود. رفتيم آن جا که حرف هاي آخر را بزنيم. چيزهايي مي خواست که در سفر انجام بدهم . اشک همه پهناي صورتش را گرفته بود. نمي خواستم لحظة رفتنم ، لحظه جداشدنمان تلخ شود. گفت « مواظب سلامتي خودت باش ، اگر هم برگشتي ديدي من نيستم ... »


اين را قبلا هم شنيده بودم. طاقت نياوردم . گفتم « عباس چه طوري مي توانم دوريت را تحمل کنم ؟ تو چه طور مي تواني ؟» هنوز اشک هاي درشتش پاي صورتش بودند. گفت « تو عشق دوم مني ، من مي خواهمت؛ بعد از خدا. نمي خواهم آن قدر بخواهمت که برايم مثل بت شوي. »


ساکت شدم. چه مي توانستم بگويم؟من در تکاپوي رفتن به سفر و او ...؟


گفت : « مليحه ، کسي که عشق خدايي خودش را پيدا کرده باشد بايد از همه اين ها دل بکند.»


گفت : « راه برو نگاهت کنم.»


گفتم : « وا ... يعني چه؟»


گفت : « مي خواهم ببينم با لباس احرام چه شکلي مي شوي؟»


من راه مي رفتم و او سر تا پايم را نگاه مي کرد . جوري که انگار اولين بار است مرا مي بيند. انگار شب خواستگاريم باشد. گفتم « بسه ديگه! مردم منتظرند.» گفت « ول کن بگذار بيش تر با هم باشيم»


از خانه که مي خواستيم بيرون بياييم ، رفت و يکي از پيراهن هايم را برايم آورد. پيراهن خنک و آستين بلندي بود. گفت « اين را آن جا بپوش.» به خانه که برگشتيم همه مي کردند که اين حرف هاي شما مگر تمامي ندارد. دو ساعت حرف زده بوديم.


اتوبوس ها در مسجد منتظرمان بودند. هم سفرهايمان همه دوست و هم کارهاي عباس و خانم هايشان بودند. توي حياط مسجد از شلوغي مرا کناري کشيد. مي دانست خيلي هلو دوست دارم. زود رفته بود هلو گرفته بود. انگار دوره نامزدي مان باشد، رفتيم يک گوشه هلو خورديم. بچه ها هم که مي آمدند مي گفت برويد پيش ماماني يا باباجون. مي خواهم با مامانتان تنها باشم.


اتوبوس منتظر آمدنم بود. همه سوار شده بودند. بالاخره بايد جدا مي شديم. آقايي کنار اتوبوس مداحي مي کرد و صلوات مي فرستاد. يک باره گفت « سلامتي شهيدبابايي صلوات» پاهايم ديگر جلوتر نرفتند. برگشتم به عباس گفتم « اين چه مي گويد» گفت « اين هم از کارهاي خداست» پايم پيش نمي رفت . يک قدم جلو مي گذاشتم ، ده قدم بر مي گشتم . سوار اتوبوس که شدم ، هيچ کدام از آدم هايي را که آن جا نشسته بودند ، با آن که همه آشنا بودند ، نمي ديدم. فقط او را نگاه مي کردم که تا وسط هاي اتوبوس هم آمده بود بدرقه ام ، و گريه مي کردم. جايم را با خانم اردستاني عوض کردم تا وقتي ماشين دور مي شود بتوانم ببينمش. خيال اين که آخرين باري باشد که مي بينمش ، بي تابم مي کرد. لحظة آخر از قاب پنجره اتوبوس او را ديدم که سرش را بالا گرفته و آرام لبخند مي زند. يک دستش را روي سينه اش گذاشته و دست ديگرش را به نشانه خداحافظي برايم تکان مي داد.


اين آخرين تصويري بود که از زنده بودنش ديدم. بعد از گذشت اين همه سال ، هنوز آن لبخند آخري اش را يادم نرفته است.حالا ديگر به بودن و نديدنش عادت کرده ام. مي دانم مرا مي بيند. با ما و مراقب ماست.



سلما ::: پنجشنبه 19/11/1385::: ساعت 5:23 عصر

محرم پارسال بود. چند سالي هست که توي محل ما ، غروب روز عاشورا بچه هاي هيئت، خيمه  هايي را که به ياد خيمه هاي امام حسين(ع) و يارانش بر پا کرده اند آتش مي زنند. دورتادور خيمه ها را حصار مي کشند تا آتش به کسي صدمه نزند. پارسال هم با خانواده رفتيم محل برگزاري مراسم .جمعيت زيادي اطراف امام زاده و محل برگزاري مراسم جمع شده بودند. براي اولين بار يک نفر رو دعوت کرده بودند براي تعزيه. نقش شمر رو بازي مي کرد . داشتم براي دخترم که اون موقع سه سالش بود تعريف مي کردم که اين آدم کسي بوده که امام حسين(ع) رو شهيد کرده و بچه هاي امام حسين رو دوست نداره و اونها رو مي زنه . خلاصه کلي باهاش از بدي شمر و يزيد و ... صحبت کردم.  نزديک حصار بودم شنيدم دنبال يک بچه کوچک مي گردند نمي دونستم براي چي اون بچه رو مي خوان ، با اين حال دخترم رو بهشون دادم . از اونجا دخترم رو نگاه مي کردم ديدم آقايي که نقش شمر رو بازي مي کرد اومد به طرفش ، با صورت پوشيده . داشت با دخترم حرف مي زد. نفهميدم چي بهش گفت بعد از يه مدتي شمر خيمه ها را آتش زد . ديدم اومد به طرف دخترم و يقشو گرفت و بردش بالا . از ميون شعله هاي آتش رد مي شد و دخترم رو هم روي دستش بلند کرده بود . صداي گريه جمعيت بلند شد .  تازه اون موقع فهميدم بچه رو براي چي مي خواستن. همه به ياد بچه هاي مظلوم امام حسين افتاده بودند . اينو از صداي جمعيت مي شد فهميد. خيلي حرفه ، آدم بايد چقدر بي رحم باشه که حتي به يه بچه دو سه ساله هم رحم نکنه .من با اينکه مي دونستم اون آقا يه فرد عاديه با اين وجود بهم خيلي سخت گذشت ، چقدر سخت بود براي بچه هايي که طرف مقابلشون ، نقش بازي نمي کردند و واقعا اونها رو مي زدند. هر چند مي دونستم که همه اينها فقط چند لحظه است و تنها نشان دادن گوشه اي از ماجراي روز عاشورا ، اما باز نمي تونستم خودم رو آروم کنم . خيلي سخت بود . دخترم هم که اون بالا داشت مي چرخيد، با چشمهاي مضطربش جمعيت رو نگاه مي کرد ، پس از دقايقي آوردنش پيشم. اولش حرفي نمي زد . انگار خيلي ترسيده بود . ما شروع کرديم به آروم کردن و دلداري اون. از جمعيت رفتيم بيرون . بعد از اون همه ماجرا که براش از بدي شمر و يزيد گفته بودم بايد هم مي ترسيد . براي اينکه يک کم آرومش کنم بهش گفتم : اون که يزيد واقعي نبود ، اون يه نفر بود که لباس يزيد رو پوشيده بود . بعد رفتم از بين جمعيت يه نفر رو پيدا کردم و گفتم اين بوده که لباس يزيد رو پوشيده .


تا چند وقت کار ما شده بود که بهش حالي کنيم يزيد واقعي آدم بدي بوده ولي اون آقا داشت فقط نقشش رو بازي مي کرد...


نميدونم واقعيت داره يا نه ولي شنيدم روز عاشورا پس از شهادت امام حسين و حمله لشگريان يزيد به سمت خيمه ها و زنان و کودکان ، يکي از کوفيان متوجه دختر بچه اي مي شه  که دامنش آتش گرفته بود . دلش به رحم مياد . به طرفش مي ره  که آتش رو خاموش کنه . دختر که خيلي ترسيده بود ، دستش رو روي صورتش مي گيره و از ترس مي لرزه . مرد کوفي وقتي متوجه ترس بچه شد ، بهش مي گه که نترس من باهات کاري ندارم . دختر مظلوم هم که از بس بي رحمي و جنايت ديده بود وقتي رحم اون مرد رو مي بينه ، ازش تقاضاي آب مي کنه.



سلما ::: پنجشنبه 19/11/1385::: ساعت 5:21 عصر


ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ